تبليغاتX
صدای باران - مادر

صدای باران

امروز

مادر

  یک روز پسر بچه ای به آشپز خانه رفت و هنگامی که مادرش مشغول آماده کردن شام بود ،ورقی را به دست او داد.
مادر دستهایش را با پیش بندش خشک کرد و شروع به خواندن نوشته ای کرد که پسرش به او داده بود:
"زدن چمن ها:5 دلار؛تمیز کردن اتاقم در این هفته:1 دلار؛خرید کردن :50 سنت؛نگهداری از برادر کوچکم :25 سنت؛ بیرون بردن زباله ها :1 دلار؛
گرفتن نمرات بالا :5 دلار؛ تمیز کردن حیاط و جمع کردن برگ ها :2 دلار؛ جمع کل: 14 دلار و 75 سنت"
مادر به پسر که آنجا ایستاده بود و اطمینان داشت مادر همه چیز را با این نوشته به یاد آورده است،نگاهی کرد و قلمی برداشت و ورق را برگرداند و پشت آن نوشت:
"نه ماه بارداری:مجانی؛ تمام شب هایی که بالای سرت بیدار بودم و پرستاریت می کردم و برایت دعا می خواندم:مجانی؛
سختی که سالها به من دادی و اشک هایی که در طول این سال ها ریخته ام :مجانی؛تمام شب هایی که با دلهره و نگرانی برای آینده ی تو گذرانده ام :مجانی؛
غذا ،لباس، اسباب بازی ها و حتی پاک کردن بینی ات:مجانی؛
پسرم وقتی جمع کل را حساب کنی قیمت عشق من به دست می آید :مجانی"
وقتی پسر نوشته ی مادرش را خواند اشک در چشمانش جمع شد ،به مادر نگاه کرد و گفت:
"خیلی دوستت دارم"
مادر قلم را برداشت و با خط درشت روی همان ورق نوشت: "تسویه حساب شد

سلام دوستای عزیزم

امیدوارم خوب باشین

خیلی ممنون که توی این مدت تنهام نزاشتین

واقعا بهتون احتیاج داشتم

نمیدونم چطوری بهتون بگم که دوستون دارم

واقعا از همه ی دوستان ممنون  به خصوص از اربابی  و اقا شاهد گل وهمه

اخه اسم همتون که یادم نمیمونه اینجا بنویسم

میخواستم امروز این روز بزرگ رو به همه تبریک بگم و بگم عیدتون مبارک

و به ابجی های گلم هم روز زن رو تبریک بگم و هم به مادرای گلشون روز مادر رو

و به مادرای داداش های گلم هم این روز رو تبریک بگم

و از همه مهمتر به مادر  گل گل گل خودم

امیدوارم همهی دختر خانوما و از جمله خودم بتونیم فاطمه ی زهرا رو الگو قرار بدیم

و از خدا ممنونم که یه مسلمون هستم و بانوی دو عالم الگوی من

خوب دوستان  خوشحالم میکنین وقتی بهم سر میزنین

بارانی باشین


نوشته شده توسط مینا در پنجشنبه 14 تیر1386

 لينك مطلب      

 

 

 

کپي برداري از مطالب وبلاگ فقط با ذکر منبع مجاز ميباشد .

All Rights Reserved 2005-2006 © by <-BlogId->.blogfa.com