تبليغاتX
دخترے از دل باران
اے زندگے بـاور نکن دیگر تـو را بــاور کنــم

 

چی بگم ؟ چی بگم که خیلی بده خبر بد رو به دوستان عزیز دادن 

اما نمیدونم چرا باران عزیزم این وظیفه رو به من داد ... خیلی سخته اگه بخوای به

 دوستت بگی سایه ی سرم از دستم رفت ...

خیلی سخته بیای و به دوستات بگی دیگه نمیخوام نت نیام ...

اینا همه ی حرفایی هس که باران به من گفته که براتون بنویسمو بگم ... 

بابای باران عزیزم سکته ی مغزی کرده بود و 6روزی رو تو کما موند و متاسفانه باران و

خونوادشو بعد از ۶روز سخت تنها گذاشت ...

باران روحیه ی مناسبی نداره منم فکر میکنم که احساسی تصمیم گرفته 

اما از اونجایی که به من گفته براش آپ کنم منم نوشتم ... همگی ..همه ی عزیزانی که

میان اینجا برای شادی روح بابای باران یه صلواتی بفرستین و یه فاتحه ای قرائت کنید.

برای همیشه خدانگهدارتان....

+ تاريخ سه شنبه ششم دی 1390ساعت 20:0 نويسنده باران |

 

سلام به همه ی دوستان نتی باران ...

من یکی از آشناهای باران هستم.. راستیتش 

باران خیلی ناراحته هم به خاطر اینکه رمز وبلاگشو فراموش کرده و نمتونه 

بیاد نت و هم به خاطر اینکه پدر عزیزش تو بیمارستان بستریه ..

باران به همتون سلام رسوند و بهم گفت که براش آپ کنمو بنویسم 

که باباش که همه ی زندگیشه و بیشتر از همه دوسش داره الان تو تخت بیمارستانه 

و به دعای همه ی شما عزیزان نیاز داره ... پس خواهش میکنم برا اینکه بابای باران 

زودی خوب بشه و بیاد پیش خونوادش همه دعاش کنید.تو رو خدا.من یکی که دوس ندارم

باران عزیزم ناراحت باشه هیچوقت ... از خدای بزرگ میخوام که بابای باران عزیزمو زودتر

خوب کنه تا بازم خنده به لبای بارانم بیاد ...و اینم بگم که الان برام نوشت دکترا قطع امید کردن

یعنی خیلی هم ناراحت شدم .باورم نمیشه من همین یک ماه پیش دیده بودمش خیلی

سرحال و عالی بود ... خیلی دلم گرفت و غصم شد ...عزیزان دعا کنید تو رو به قرآن....

خیلی ممنون از حضورتون 

+ تاريخ پنجشنبه یکم دی 1390ساعت 18:48 نويسنده باران |


امشب باز هم تنهایم

باز درگیر این دل بیمارم

باز اندیشه یک جفت چشم سیاه

مرا کشانده به این کوره راه

باز می ترسم از این نم باران

که تصویرش را چون ستاره می کشد در این سیاهی بی پایان

می ترسم از سیاهی خویش و سپیدی دستانش

می ترسم از حقیقت تلخ دنیایم که درگیر شود با رویاهایش

ترس و هجوم این افکار نیست آن لالایی خواب چشمانم

اما باز می نشینم گوشه و دست به آسمانم

شاید ابری از معجزه بودنش ببارد در بیابانم

عکس,عکس داغ,سایت عکس,

باران نوشت : ببخشید که دیر به دیر میام نت

+ تاريخ چهارشنبه بیست و سوم آذر 1390ساعت 10:26 نويسنده باران |

 

از خدا میخواهم تو زندگی تون

فقط یه بار تو دو راهی بمونین

اونم تو بین الحرمین

که ندونین جلو حسین زانو بزنین یا عباس

عاشورا - ماه محرم

باران نوشت : تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت

+ تاريخ یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 13:22 نويسنده باران |

 

یار نگرفت سراغ دل من

شعله افزود به داغ دل من

دست بیداد کدامین باد است؟

برد خاکستر باغ دل من

ساقیآ ! ریخته ای بی پروا

چه شرنگی به ایاغ دل من

هم مگر برق نگاه تو دهد

روشنایی به چراغ دل من

خنکآی نفست مثل نسیم

حاصل آورده فراغ دل من

داده از قافیه ی تنگ مجال

وای بر کوره ی داغ دل من

+ تاريخ شنبه پنجم آذر 1390ساعت 11:28 نويسنده باران |

 

دیری است

زبانم تهی است

از گفتن حرف های عاشقانه

و ذهن من سرشار است

از صدای پای خاطره ها

که همواره بهانه ای هستند

که افکار ملتهب مرا

پریشان کنند

ای همه غم های عالم

به دنیای سرد و ساکت من خوش آمدید

باران نوشت : ادامه مطلب یه نامه هس برا ... هر کی خواست میتونه بخونه

 


ادامه مطلب
+ تاريخ یکشنبه بیست و دوم آبان 1390ساعت 11:4 نويسنده باران |

 

شعر تنهایی من قافیه انگار نداشت

دل بیچاره من همدم و غمخوار نداشت

من خسته ترین آدم دنیا بودم

حیف این خسته....

که یار غمخوار نداشت

❥❦❧❃❥❦❧❃❥❦❧❃❥❦❧❃

باران نوشت : به لطف دوستان پاک شد!!!

+ تاريخ شنبه هفتم آبان 1390ساعت 11:44 نويسنده باران |

 

دلم خسته است از این دنیا که نامش زندگی ست

اگر این زندگی باشد دگر زندان کجا باشد؟

جوانی گرچه خوش باشد دو روز زندگانی را

ولی از بس ستم دیدم نمیخواهم جوانی را

+ تاريخ چهارشنبه چهارم آبان 1390ساعت 17:3 نويسنده باران |

 

هر آن که از رفاقت دم می زد

ولی ناخودآگاه از خیانت دم می زد

تو رویاهام که با هر یک رفیقو

که با هر یک غم و شادی شریکو

به وقت خوش همه با تو رفیقو

به مشکل می رسی هر یک غریب

توی گفتار خویش دم از رفاقت

ولی بویی نبردند از رفاقت

+ تاريخ سه شنبه بیست و ششم مهر 1390ساعت 10:38 نويسنده باران |

توی یک کنج اتاق

منم و یک قاب عکس

منم و دنیایی از خاطره ها توی این کنج اتاق

منم و یک فنجون خالی چای

منم و یک حبه قند گوشه ء فنجون فال

منم و یک برگ خشکیده توی دفتر عشق

منم ویک قطره اشک خشکیده روی فرش اتاق

توی کنج این اتاق بی کسی

منم و یک دنیا از خاطره ها

منم و یک جای خالی تو اتاق

منم و یک دل تنها و غریب

توی یک شهر پر از تنهایی

دل من هرجا باشه بازم بی اون تنها شده

دل من غصه نخور تو هم یه روز شاد میشی

دل من غصه نخور

 

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم مهر 1390ساعت 12:59 نويسنده باران |